اغاز بدبختیا و دلتنگیام
سلام من نفسم!یه دختری که۶ماه واقعا زندگی کرد خوشبخت بود اما الان۶روزه که بدبختی رو زندگیش سایه انداخته!اره من عاشق شدم عاشق شاهد عاشق شاهدم!اما اون الان ۶ روزه که رفته!رفته و منو تنها گذاشته!نمیدونم چرا نمیدونم چی شد یهو یه شبه عشقش نسبت به من از بین رفت!باورتون میشه؟یه شبه!چهارشنبه هفته پیش بود که بهم گفت ما به درد هم نمیخوریم ما نمیتونیم ازدواج کنیم!تنم یخ کرد سرم گیج رفت همونجا تو خیابون نشستم رو جدول کنار خیابون!فکر کردم داره شوخی میکنه اما نه کاملا جدی بود!گفت ما فقط میتونیم عین۲تا دوست معمولی باشیم یعنی دوست اجتماعی!باورم نمیشد!ما عاشق هم بودیم میخواستیم ازدواج کنیم ما زنو شوهر بودیم اخه چطور ممکنه؟شاهد تو عوض شدی!تو اون عاشق دل نازک مهربون قبل نیستی!میخواستم از همون روز اول رفتنش وب بزنم اما نتم قطع بود نشد از لحظه لحظه دلتنگیام واستون بگم!حالا بماند که من تو این مدت چه حرفایی از شاهد شنیدمو چقدر بی محلی دیدم تا اینکه پریشب از دوستش شنیدم شاهد داره واسه همیشه میره المان!دنیا رو سرم خراب شد!گفت خالش داره از المان میاد که شاهدو ببره!همون لحظه بلند جیغ کشدمو گریه کردم با صدای بلند!سریع مامانمو خواهرم اومدن تو اتاق!نذاشتم خواهرم بفهمه چی شده واسه همین نذاشتم بیاد تو اتاقو فقط تو بغل مامانم جیغ میزدمو گریه میکردم!جوری حالم بد بود که مامانم گفت کسی مرده؟گفتم نه!گفت تصادف کرده گفتم نه گفت سرطان داره گفتم نه!گفتم داره واسه همیشه میره خارج!مامانم به گریه من گریه میکرد!گفتم مامان منم باید برم مامانم کلی نصیحتم کرد!اون شب پیشم خوابیدو همش نصفه شب پامیشد ببینه من نفس میکشم یا نه!شب همش خواب شاهدو میمیدم!۱۰۰بار از خواب پاشدمو گریه کردمو مامانم دلداریم میداد!مامان من که اسم پسر از من میشنید تیکه تیکم میکرد اینقدر دلش واسه من سوخته بود همش میگفت اشکال نداره درست میشه ایشالا شوهر خوبی گیرت میاد اینا همش بچه بازیه اخرو عاقبت این کارا همینه خودت بچگی کردی!منم میگفتم مامان تو هیچی نمیدونی چیزی نگو!اره راستش اون شوهرم بود!من زندگیمو به شاهد مدیونم!الان مثل یه جنازم تنها هم دردم دوست شاهده که داره کمکم میکنه و از اون واسم خبر میاره
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:55 توسط نفس
|