میخوام ادرس این وبو بهت بدم بیایو همه حرفامو بخونی و بری منم برم!نمیدونم کجا اما میرم میرم جایی که دیگه هیچ پسری وارد زندگیم نشه!

میدونم با کسی دوس نشدی حداقل میشناسمت میدونم همچین ادمی نیستی تو اگه پسر دختر بازی بودی تا الان۱۰۰تا دوس دختر داشتی  ولی میدونم همچین ادمی نیستی یه حسی بهم میگه موضوع پریا دروغه!امیر گفت ازدواج میکنید اما تا وقتی نیام عروسیتو نبینم باور نمیکنم امیر گفت قطعا میری المان اما تا نیام فرودگاه نبینم باور نمیکنم باور من تو بودی که رفتی حالا به یه بی باوری رسیدم دیگه به چشمای خودمم اعتماد ندارم!

اونهمه عشقو علاقه جاشو داده به بغض!یه بغض طولانی که هر چقدرم گریه میکنم اروم نمیشم!نمیدونم اشکال کار من کجا بود نمیدونم واسه همینم سعی کردم هر کاری بکنم که همه چی درست شه حتی غرورمم گذاشتم زیر پات اما تو در کمال بی مهری لهش کردی!اما گله ای ندارم به نظرم میارزید من تا مرحله ی فنا شدن تو عشق پیش رفتم و ازت ممنونم که این فرصتو بهم دادی که این حس قشنگو تجربه کنم درسته پایانش تلخ بود اما حس قشنگی بود!خیلی چیزا ازت یاد گرفتم ازت ممنونم!

تو گفتی بذار بزرگ شی بعد حرف از عشقو عاشقی بزنی نفهمیدم منظورت چی بود من که چیزی کم نذاشته بودم تو عشق یعنی حذاقل سعی کرده بودم چیزی کم نذارم اما واقعا نفهمیدم منظورت چی بود!اگه منظورت اون گیر دادنا و حساسیتای الکی من بود نمیدونم شاید تو حق داشتی!من همش ترسیدم ترسیدم از اینکه از دستت بدم واسه همینم تورو محدود کردم دقیقا عین فیلم اتش بس!یوسف میترسید از اینکه سایرو از دست بده واسه همینم ناخوداگاه اونجوری اذیتش میکرد اما ته دلش خیلی دوسش داشت!منم دقیقا همونجوری!میدونم همینم خستت کرد اما شاهد نمیدونم تا حالا عشق واقعیو تجربه کردی یا نه میفهمی من چی میگم یا نه ولی عاشقا یه نمور جفنگن مثل مجنون مثل ویس مثل فرهاد....اگه جفنگ بازی دراوردم منو ببخش!

نمیدونم شاید تو راس میگی من بچم اما احساسم مثل یه بچه پاکو صادق بود!

وقتی اومدی که داغون بودم هر روز پیش روانشناس بودم قرص میخوردم دیوونه شده بودم اعصابم بهم ریخته بود همرو اذیت میکردم مامانم سر من اینقدر حرص خورد اینقدر زجر کشید پیر شد عصبی شد دیگه نمیدونست چیکار کنه همه چیو سر من خالی میکرد بابام اعصابش خورد شده بود سر کارش گریه میکرد........یاد اون روزا میفتم میخوام بمیرم!خیلی بدی کردم بهشون به ۲ تا فرشته ی زندگیم خیلی بدی کردم دست خودمم نبود واقعا مریض شده بودم اما تو اومدیو نجاتم دادی!از اون وضعیت واقعا نجاتم دادی!ازت ممنونم که خودمو خونوادمو از یه وضعیت بد نجات دادی!اگه میدیدی افسرده بودم بیشتر اوقات حالم بد بود همش به خاطر همون مریضیم بود اما من خیلی خوب شده بودم میخندیدم شاد بودم خوشبخت بودم!تازه با اومدن تو فهمیدم زندگی یعنی چی تونستم زندگی کنم قدر پدر مادرمو بدونم!وقعا خونواده خوبی دارم کاش یه فرصتی پیش میومد میتونستی با پدرو مادرم صحبت کنی باهاشون ارتباط داشته باشی با خاله هام داییام اونوقت به حرف الان من میرسیدی!نمیدونم شاید منم زیادی اغراق کردم که ما مشکل داریم یا حداقل من باهاشون مشکل دارم اما نه شاید اونجوری که من میگفتم نبود اصلا خودت باید میدیدی!اینجوری نمیشه با استناد به حرف یه نفر قضاوت کرد!اما الان که وضعیت خوبی ندارم!

بهتره به اشتباهاتت فکر کنی منم به اشتباهاتم فکر میکنم

از خدافظی متنفرم واسه همینم هیچوقت خدافظی نمیکنم!ماه عسل این عشق واسه من تنهایی و شکست بود باعث شد اعتماد به نفسم از اونی که هست کمتر بشه اسم سکس بیاد اشک تو چشام جمع بشه همه پسرارو شبیه تو ببینم دیگه هیشکیو تو دلم راه ندم اره واسم گرون تموم شد اما حس قشنگی بود!شاید احمقانه باشه اما من هنوزم دوست دارم اما این دوست داشتنه دیگه باعث مزاحمتو ازارو اذیتت نمیشه!این دلتنگیه لامصب داره دیوونم میکنه داره منو از پا درمیاره نمیدونم چجوری خاطراتتو فراموش کنم!

فعلا یه مدت با سیگار میگذرونم ببینم چی پیش میاد حداقل یکم شاید ارومم کنه!

نمیدونم شاید این فرصت یه هفته ای باعث شد از هر نظر بزرگ شم و بفهمم اونجوری که تا الان رفتار میکردم اشتباه بوده!همیشه احساسو عقل با هم باید به ادم کمک کنه نه فقط احساس یا نه فقط عقل!و این فرصت باعث شد من اینم یاد بگیرم اما دیگه چیزی درست نمیشه حداقلش تجربه شد واسم!

اگه کسی تورو نخواد اگه۱۰۰تا دلیل واسه موندنم پیدا کنه میره و نمیمونه اما اگه کسی تورو بخواد اگه۱۰۰تا دلیل واسه رفتن داشته باشه اون۱دلیل واسه موندن در کنارت پیدا میکنه!شاید تو منو نخواستی من به نظرت احترام میذارم!

یه قسمتی از شعر ویسو رامینو واست مینویسم:

مرا در دل درخت مهربانی         به چه ماند؟به سرو بوستانی

نه شاخش خشک گردد روز سرما             نه برگش زرد گردد روز گرما

همیشه سبزو نغزو ابدار است        تو پنداری که هر روزش بهار است

تورا در دل درخت مهربانی                    به چه ماند به گلزار خزانی

برهنه گشته و بی بار مانده            گل و برگش برفته خار مانده

منم چون شاخ تشنه در بهاران          تویی همچون هوای ابرو باران

نبرم از تو امید ای نگارین                 که تا از من نبرد جان شیرین

مرا تا عشقصبر از دل براندست            بدین امید جان من بماندست

نسوزد جان من یک باره در تاب            که امیدت زند گه گه بر او اب

گر امیدم نماند وای جانم                   که بی امید یک ساعت نمانم

ببخشید که وقتتو گرفتم حرفام زیاد بود!

اما من از بنده ی خدا نه از خود خدا خواستم یه فرصت دیگه بهم بده واسه زندگی که بتونم اشتباهاتمو جبران کنمو عاقلانه و خوب زندگی کنم میدونم که این فرصتو بهم میده!اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر طرز فکرم عوض شه خردادیم دیگه

اما بهتره بجای دعوا و قهرو فرار از هم بشینیم عاقلانه حرف بزنیم اینجور بچه بازیا واسه بچه هاس!